تبليغاتX
ادبیات و سینمای ایران




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ادبیات و سینمای ایران

اميرعباس صباغ : نقش و تاثیر ادبیات، در سینمای امروز جهان بر کمتر کسی پوشیده است. سینمای اقتباسی که یکی از بخش‌های قدرتمند سینمای غنی اروپا و هالیوود را شکل می‌دهد متاسفانه در این سال‌ها کمتر از ميزان اهمیتی که داشته مدنظر فیلمسازان ایرانی قرار گرفته. هر قدر تعداد کپی برداری ناشیانه از آثار دسته چندم هالیوودی و بالیوودی و سینمای قبل از انقلاب رشد صعودی داشته، توجه به آثار برگزیده ادبی مسیری نزولی را طی کرده است. بعد از تجربه متفاوت «گاو خونی»که البته آن نیز با قضاوت‌های ضد و نقیضی مواجه شد، دیگر به ندرت شاهد اقتباس‌های قابل توجهی بودیم و‌‌ همان تعداد اندک فیلم‌هایی که قصد اقتباس از داستان‌های ادبی را داشتند ناکام ماندند. از نمونه‌های متاخر این تجربه ناموفق می‌توان به «تردید» کریم واروژ مسیحی و «چهل سالگی» علیرضا رئیسیان اشاره کرد که اگرچه فیلم‌های بدی نبودند اما اصلی‌ترین نقطه ضعفشان همین اقتباس از یک اثر ادبی دیگر بود.

«اینجا بدون من» سومین تجربه بهرام توکلی بعد از دو تجربه بسیار موفق «پا برهنه در بهشت» و «پرسه در‌مه» اقتباسی است از نمایشنامه درخشان «باغ وحش شیشه‌ای» که ضمن حفظ وفاداری کامل به محتوا و مضمون اثر ماندگار تنسي ویلیامز، با دقتی عمیق ایرانیزه شده که این اتفاق به همراه رعایت ریزه کاری‌های بسیارجزئی فیلم باعث شده فیلمی که آمیخته‌ای از واقعیت و خیال است (و معمولا چنین سبک و روایتی برای تماشاگر عامه سینما چندان دلچسب نیست) چنان ارتباط گسترده‌ای با تماشاگران برقرار کند که بعد از کمدی «ورود آقایان ممنوع» رتبه دوم فروش روزانه را به خود اختصاص دهد. از جزئیات این‌ چنینی فیلمنامه برای مثال می‌توان به نگرانی «آماندا» در نمایشنامه از این هراس که دامادش الکلی نباشد اشاره کرد که در فیلمنامه به حساسیت فریده به سیگاری بودن رضا (پارساپیروزفر) تغییر کرده، یا روز آمدن رضا به خانه دوستش، فریده برای بلند قد جلوه دادن یلدا، به زور کفش پاشنه بلند پایش می‌کند که در نمایشنامه اصلی این اتفاق به نوعی دیگر و برای پنهان کردن نقص دیگری در فیزیک بدن لورا رخ می‌دهد، یا آشنایی یلدا و رضا که به حضور سال‌ها پیش رضا در خانه آنها و ضبط یک کاست آواز برمی گردد که در نمایشنامه این آشنایی میان لورا و جیم به حضور آن‌ها در دبیرستان بولورزز و همکلاسی بودنشان مربوط است و یا نمونه دیگر نوع شخصیت‌پردازی کاراکتر آماندا (فریده) است که توکلی آن را به مادری کاملا ایرانی با تمام دلشوره‌های به جا و نا‌به‌جایش تبدیل کرده است و...

از چهار شخصیت اصلی «اینجا بدون من» به جز رضا (پارسا پیروزفر) که تفاوت‌هایی با جیم دارد، بقیه کاراکتر‌ها عینا مشابه شخصیت‌های نمایشنامه هستند، احسان (تام) عاشق هیجان است، از زندگی یکنواخت و تکراری که خلاقیت و هنرش را به اسارت درآورده بیزار است و برای رهایی از اسارت روزمرگی به سینما پناه می‌آورد و خود را غرق در داستان‌های پرکشش فیلم‌ها می‌کند و همراه کاراکترهای داستان می‌شود. او مجبور است برخلاف طبیعتش که سرسخت و ظالم نیست، ترحم را کنار گذاشته و به دنبال رویای شخصی خود برود. یلدا (لورا) دختری خجالتی و ترسو است که تمام زندگی و علاقه‌اش در نگهداری از مجسمه‌های شیشه‌ای‌اش خلاصه شده و فاصله اجتماعی‌ که او با محیط پیرامونش دارد او را نیز به یکی از همین مجسمه‌های شیشه‌ای، با‌‌ همان شکنندگی و حساسیت تبدیل کرده است، به همین خاطر مادر وی اسمش را کلاس آموزش گل چینی (در نمایشنامه آموزش ماشین‌نویسی) نوشته تا او غیر از ارتباط با مجسمه‌های بیجان با جامعه پویای بیرون در ارتباط باشد، که وی بدون اطلاع مادرش بعد از سه‌هفته، قید رفتن به کلاس را می‌زند. مادر این دو، فریده (آماندا) شخصیتی است که مدام روی مرز مهربان بودن و مضحک بودن گام برمی دارد و‌‌ همان قدر که در لحظاتی بیننده (خواننده) را همراه خود می‌کند، در لحظاتی نیز بلاهت‌اش حرص او را در می‌آورد.

او فقدان همسرش را با تکرار مدام اینکه در روزگار جوانی خواستگاران زیادی داشته پر می‌کند و در ‌‌نهایت از طرف احسان (تام) متهم اصلی همه سرخوردگی‌ها و مشکلات یلدا می‌شود.

بر می‌گردم به تیتر اصلی یادداشت «سینمای اقتباسی: مقلد یا خلاق» می‌توان همه موفقیت «اینجا بدون من» را به خوب بودن متن ویلیامز و آن جمله معروف که مدعی است حتی یک کارگردان متوسط یا ضعیف هم با فیلمنامه‌ای خوب، قادر است اثری متوسط یا خوب بسازد، ربط داد اما نقاط قوت فیلم و فیلمنامه «اینجا بدون من» تنها به اقتباس‌اش برنمی‌گردد و ردپای خلاقیت به خوبی در آن پیداست، برای مثال پیشنهاد احسان به مادرش که برای رهایی از این همه مشکلات، دست به خودکشی دست جمعی بزنیم و تکرار این پیشنهاد در انتهای فیلم از طرف فریده (درست لحظه‌ای که همه توهمات و آرزوهای این خانواده سه نفره نقش برآب شده است) در نمایشنامه نبوده و نقش آن در فیلمنامه آنقدر تاثیرگذار و مهم هست که فیلم می‌تواند بعد از بیان همین دیالوگ از زبان فریده پایان پذیرد یا حتی همین پایان فعلی نیز به این شکل در نمایشنامه نیست. نمایشنامه با اخراج تام از انبار (به خاطر نوشتن شعر روی جعبه کفش) و سفر بی‌مقصد او به پایان می‌رسد، در شرایطی که «اینجا بدون من» از این نقطه شروع و در پایان، دوباره به همین نقطه برگشته و فیلمنامه نویس با ادامه داستان از این نقطه به بعد (رویابافی احسان، که همه چیز رو به راه شده و یلدا و رضا با هم ازدواج کرده و صاحب فرزند شده‌اند و شادی واقعی جانشین دلخوش‌کنک‌های کاذب زندگی آن‌ها شده است) برگ برنده خود را رو می‌کند‌. همان جایی که احسان را در سینما مشغول تماشای فیلم می‌بینیم و یاد جمله چند دقیقه قبلش می‌افتیم: «دیگه به اون خونه برنمی‌گردم و این تنها چیزی است که مرز واقعیت و خیال رو واسم مشخص می‌کنه.»
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 18:7 توسط مـــ یــــ| |


اميد غيايي: اگر جزو عاشقان و سينه چاكان سينماي مسعود‌كيميايي نباشيد و هرچه او در فيلم‌هايش مي‌گويد را بدون چون و چرا و فقط بخاطر اينكه او نشانمان داده قبول كنيد احتمالا نكات بي‌شماري را در فيلم آخرش «جرم» پيدا مي‌كنيد كه شما را از فضاي خود فيلم هم دور مي‌كند.كيميايي فيلمساز مولفي است ودرهر فيلمش، حالا در هر سطح كيفي، از «دندان مار» و «سرب» تا «محاكمه در خيابان» و «رئيس»، مي‌توان لحن و شاخصه‌هاي ثابت و هميشگي ‌را پيدا كرد اما گاهي و مثلا در همين «جرم»، همين لحن و شاخصه‌ها تبديل به تيغ برنده‌اي مي‌شوند كه روي خود فيلم كشيده شده و تا جايي كه ممكن است آن را از دنياي باورپذيري كه بايد در خود فيلم ساخته شود و مختص همان فيلم است دور مي‌كند.


دچار بلاي «رئاليسم زدگي» شدن و مقايسه همه فيلم‌ها با آنچه در دنياي بيرون مي‌بينيم يكي از هولناك‌ترين بلاها براي هر فيلم‌بين حرفه‌اي است. اينكه دنياي فيلم درون خود فيلم ساخته ‌شود و تمامي جزئيات فيلم هم در خدمت همين «باورپذيري»باشد، يكي از نكاتي است كه به مذاق تمامي اقشار مخاطبان سينماي ايران خوش مي‌آيد، چه فرهيخته، چه عامي، چه حرفه‌اي و چه آماتور.بعضي پلان‌هاي سكانس افتتاحيه «جرم» واقعا نفسگير است. تعقيب و گريز بي‌نقصي از نظر كارگرداني و دكوپاژ در اين پلان‌ها هست كه بيننده را اميدوار به ديدن فيلم متفاوتي حتي در سطح سينماي ايران مي‌كند اما با تمام شدن اين پلان‌هاي تعقيب‌ وگريز مشكل اصلي فيلم با همان صحنه بعد از آن يعني صحنه وانت شروع مي‌شود.

رضا سرچشمه، ناصر را كه پايش تير خورده پشت وانتي مي‌اندازد و از او مي‌خواهد كه مراقب زن و بچه‌اش باشد. وانتي كه نه منتظر آنها بوده و نه آنها را مي‌شناسد اما از قرار معلوم و درصحنه‌هايي كه نمي‌بينيم وانت، ناصر را هر كجا كه مي‌خواسته رسانده. يعني احتمال اينكه راننده پياده شود و در آن شلوغي‌هاي سال‌هاي قبل از انقلاب به پاي تيرخورده ناصر شك كند و او را از ماشين بيرون بيندازد اصلا داده نشده. ماجراي فيلم از اين به بعد صرف معرفي شخصيت رضا سرچشمه مي‌شود. مزدور آدمكش دولتي كه زندان رفته اما همين وصل بودنش به بالايي‌ها او را از اعدام رهانيده اما در تمام مدت فيلم كه در زندان مي‌گذرد هيچ رد و نشانه‌اي به غير از اينكه فتاح (با بازي درخشان سيامك انصاري و فرسنگ‌ها دورش از سريال هفتگي مهران مديري) به ديدنش مي‌آيد و خبر آزادي چند روز بعدش را به او مي‌دهد، نمي‌بينيم. انگار كارگردان ما را يادش رفته و فكر كرده كه فقط همين چند ديالوگ فيلم كافي است. از طرفي در زندان آدمي هست كه انگار بيشتر از دولت روي زندان و رئيس زندان نفوذ دارد.

رفعت خان با بازي داريوش ارجمند، يكي از مشكلات اصلي فيلمنامه و عدم باورپذيري‌اش در همين پلان‌هاي زندان است مثلا اينكه رئيس زندان چه در قديم و چه جديد، آن هم با درجه سرهنگ دومي هيچ وقت با زنداني‌اش يك‌جا حمام نمي‌كند.حتي اگر از همان حمام هم استفاده كند، بازهم با زنداني‌ها همزمان به حمام نمي‌رود اما چرا اينجا و در اين فيلم رئيس زندان به همان حمام مي‌رود فقط به خاطر همان دوسه ديالوگ رئيس در آنجاست و اينكه چرا او اين همه با زنداني‌ها جفت و جور است از آن سوال‌هاي حل نشدني تا آخر فيلم ماند يا اينكه هيچ زنداني در حياط زندان نمي‌تواند ملاقاتي داشته ياشد. حتي اگر مسئله حمايت دولت هم از رضا مطرح باشد در خود فيلم دو باري گفته مي‌شود كه اين ملاقاتي را رفعت خان براي ناصر جور كرده. پس دولتي در كار نيست. حالا شبهه وصل بودن رفعت خان به دولت و آدم كشتن او براي آنها پيش مي‌آيد كه البته در خود فيلم جوابش داده مي‌شود. رفعت‌خان اعدام مي‌شود و رضا نه. پس اين ملاقاتي هم احتمالا فقط براي دين رضا و ناصر قبل از آزادي چيده شده كه مي‌توانست حداقل در اجرا و بازي گرفتن از بازيگرانش كمي دقيق‌تر باشد. فيلم با نريشن «آغاز سال 2535» شروع مي‌شود. بعد هم نماهايي از كشته شدن ماهي‌ها براي سر سفره شادي مردم در شب عيد. حس خوبي كه در اين صحنه‌ها هست، تناقضش با جمله‌هاي بعد از نريشن اولي است. يعني «سال بركت». اين از همان معدود صحنه‌هاي خوب فيلم است كه واقعا احساس مي‌كني براي درآمدنش زحمت كشيده شده است.

در دو نسخه‌اي كه از فيلم براي اكران آماده شده، يعني يكي با صداي اصلي سرصحنه و ديگري دوبله شده، نكاتي هست كه تقريبا عجيب به نظر مي‌رسد و كمي بيننده‌اي را كه هر دو نسخه را ديده گيج و سردرگم مي‌كند ، مثلا اينكه در نسخه دوبله شده فيلم خبري از ته لهجه اصفهاني قاسم خان، با بازي مسعودرايگان، نيست و در نسخه صداي سر صحنه از لهجه تمام و كمال كردي لعيا زنگنه. مگر اين‌ها در شخصيت‌پردازي آنها تاثير نداشته كه اين‌گونه در دو نسخه فيلم متفاوت از هم شده‌اند؟ اين‌ها از آن نكاتي است كه اگر كيميايي براي آنها نقشه و برنامه داشته متاسفانه بنابر شانس بيننده، از دست رفته.

رضا سرچشمه در تمام فيلم به عنوان مردي معرفي مي‌شود كه نمي‌خواهد از اصولش ذره‌اي عقب‌نشيني كند اما راستش و به قول خود رضا، كدام «اصول»؟ وقتي رفعت خان به او مي‌گويد كه كسي را كه به خاطر كشتنش الان در زندان است آدم بدي نبوده، بايد حساب كار دست رضاي كاربلد و حرفه‌اي بيايد كه اين‌هايي كه برايشان آدم مي‌كشد، خير و صلاح مردم را نمي‌خواهند. آن‌وقت شايد شنيدن صحبت‌هاي افجه‌اي پشت تلفن با قاسم خان كمي منطقي‌تر مي‌شد و مي‌توانستيم باور كنيم كه رضا با همين چند ديالوگ رد و بدل شده بين آنها پي به خير و شربودن آدم‌ها مي‌برد. تناقض در شخصيت‌پردازي رضا از همين جا شروع مي‌شود، چرا كه تا الان از سابقه‌اش خبري نداشتيم اما وقتي پيش قاسم خان مي‌رود و ماجراي همرزم بودنش با او در جنگ ظُفار پيش مي‌آيد، معلوم مي‌شود كه او يك نظامي دوره ديده و كاربلد است چرا كه در جنگ ظفار كه شاه نيروهاي صرفا نظامي‌اش را در سال 1351براي كمك به سلطان قابوس جهت مبارزه با چپگرايان عثماني به آنجا فرستاد خبري از غير نظامياني كه بعدها اسلحه به دست شوند، نبود. قاسم خان كه تكليفش كاملا روشن است. دلال مزدور دولتي‌اي كه به خاطر سناتور شدن حاضراست معدود خدمتگزاران مردم را هم در آن بحبوحه اعتصاب بكشد اما آخر سر «ماشه رو عقلش نمي‌كشه» براي همين روند شخصيتي رضا در طول فيلم گنگ باقي مي‌ماند و كشته شدن آخرش علامت سوال بزرگي مي‌شود.

منبع: تهران امروز

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 18:7 توسط مـــ یــــ| |

کارگردان فیلم سینمایی "درباره الی" با اشاره به اینکه امیدوار است "با توجه به حسن نیت مسئولان سینمایی حاشیه‌های اخیر هرچه زودتر تمام شود" از دلبستگی به آب و خاک ایران یاد کرد و گفت: سخنانم فقط از جنبه شخصیت فنی و سینمایی آن فرد بود و گرنه با دیدگاه و روش او چه در سال‌های پس از انقلاب و چه اکنون احساس نزدیکی نداشته‌ام.
 اصغر فرهادی درباره حاشیه‌های جشن خانه سینما که منجر به لغو پروانه ساخت فیلم "جدایی نادر ار سیمین" شده و بیاینه اخیر معاونت سینمایی نقطه نظراتش را مطرح کرد.

* با توجه به اتفاقاتی که این روزها متعاقب صحبت‌های شما در جشن سینمای ایران رخ داده، بد نیست سوال آخرم را اول بپرسم، چرا با گفتن آن جملات باعث این التهاب و وضعیت فعلی در فیلمتان شدید؟

- اصغر فرهادی: راستش توضیح این ماجرا کمی سخت است، این روزها احساس می‌کنم درست در موقعیت آدمهای فیلم‌هایم قرار گرفته‌ام، به زعم خودم آن چند جمله کوتاه از سر عشق به سینما و فیلم‌های خوب سینما بوده، طبیعی است پیش‌بینی این همه بازتاب و واکنش را نمی‌کردم، که اگر می‌کردم قطعاً از گفتن آن علیرغم نیّت کاملا صنفی‌ام هم به خاطـر فیلمـم هم به خاطـر دیگـران صـرف نظـر می‌کردم. مهمترین دلیلش این بود که من درست وسط تولید فیلمم بودم و بیش از هر چیز به تمرکز و آرامش و دوری از هیاهو نیاز داشتم. الان دقیقاً در مرکز این موقعیت پر هیاهو واقع شده‌ام، ناخواسته. یک موقعی است که شما همه جوانب امـر را سنجیده‌اید، بازخـوردها را پیش بینی کرده‌اید و با نیّت قبلی رفتار و یا حرفی را بروز داده‌اید، خب می‌گویید این یک تصمیم و انتخاب بوده و حالا باید پای تبعاتش هم بایستید. ولی ماجـرای من اینبـار کـاملاً متفاوت بود، مثل سپیده در "درباره الی..." که چیزی در ابتدای فیلم می‌گوید به زعم خودش نه چندان پر اهمیت و با نیّتی خیر خـواهـانه اما آرام آرام به بحران می‌انجامد.

*شما معتقدید جملات تان چندان حساسیت زا نبوده اما واکنش‌ها و بازتاب‌ها این را نشـان نمی‌دهد؟

- گفتم به زغم خودم، اما دیـروز که فیلم صحبت‌هـا را دیدم به هـر حال لحــن گفتن جملات لحن حساسیت زایی است، شاید اگر همین جملات با لحنی دیگر و تغییر چند کلمه ادا می‌شد اینقدر حساسیت ایجاد نمی‌کرد.

* پس حق می‌دهید چنین بازتابی را داشته باشد؟

- به هر حال همه چیز به آن سمت رفت که علیرغم میل من جملات معنایی دیگر به خود بگیرند، کم کم از برداشت‌ها متوجه شدم داستان آنگونه نیست که فکر کرده‌ام و شکل دیگری به خود گرفته که من مایل و معتقد به آن نبوده‌ام.

*به نظر خودتان چه بخشی از صحبت‌های شما ایجاد حساسیت کرد؟ آن بخشی که برداشت شده خواستار تغییر شرایط شده اید یا طرح اسامی بعضی افراد؟

- فکر می‌کنم مجموع همه این‌هاست و شاید عنوان کردن نام فیلمسازی که در این اواخر بیشتر بر روی کارهای سیاسی متمرکز شده. من در مصاحبه قبلی هم توضیح دادم که علت نام بردن از او چند اثر تأثیرگذار سینمایی است که در کارنامه‌اش دارد. هنوز هم معتقدم اگـر او می‌ماند و به فیلمسازیش ادامه می‌داد ما حداقل چند کار خوب دیگـر به کارنامه بهترین‌های سینمای‌مان افـزوده می‌شد، این شائبه که من تحت تأثیر دیدگاه سیاسی و بیانیه‌های اخیر او از وی نام برده‌ام به راحتی قابل رد است، اگر من چنین دیدگاه تندی داشتم، چرا ماندم و فیلم ساختم. اولین قدم این بود که در خواست پروانه ساخت نمی‌کردم، من حتی اگر به لحاظ نگرش سیاسی موافق با دیدگاه سیاسی معاونت سینمایی هم نباشم معنی‌اش این نیست که هم کلام و مؤید دیدگاه این فیلمسازم، با رادیکال برخوردن کردن در هر شکل مخالفم.

*اما شما در مصاحبه قبلی اشاره کردید شناختی از دیدگاه سیاسی ایشان نداشته‌اید و اسم او را برده‌اید؟

- نه، من گفتم نام بردن از او بر اساس شناخت از سینمای اوست مخصوصا سینمای پیش از مهاجرتش. این معنی‌اش آن نیست که من اساسا از آنچه او این اواخر گفته و می‌گوید بی خبر بوده‌ام، شاید به جزییات نه ولی کم و بیش اطلاع دارم. مگر ممکن است اطلاع نداشته باشم، اما صحبت من از زاویه شخصیت سینمایی اوست . من با دیدگاه و روش او چه در سال‌های پس از انقلاب و چه اکنون احساس نزدیکی نداشته‌ام.

* واکنش آقای شمقدری معاونت سینمایی به صحبت های خودتان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

- ببینید من در این کشور زندگی می‌کنم، باورها و ارزش‌ها را می‌شناسم، حساسیت‌ها را می‌دانم، ممکن است نقدی هم داشته باشم که دارم و با کارهایم آنها را می‌گویم و از برخی مسائل هم دلگیرم، اما معنی‌اش دشمنی و توهین نیست. من حساسیت ایشان را نسبت به بسیاری از مسائل چه در فیلم‌هایش و چه در صحبت‌هایش می دانم، ایشان احساس کرده‌اند به مقدسات توهین شده. من هم توضیح دادم که قصدم توهین به باورهای اعتقادی و ملی مردم این مرز و بوم نبوده، من هم عضوی از این مردمم و با همین باورها خو گرفته و بزرگ شده ام، از کره دیگری که نیامده ام من در هیچکدام از فیلم‌هایم نیز به شخصیتی نپرداخته‌ام که او را به عنوان بدمن و مقابل نظرگاه خودم تخریب و تخطئه کنم.

*آقای شمقدری در نیویورک گفته بود که فرهادی در فرصتی که به او داده شد حرف‌هایش را اصلاح نکرده و این باعث لغو پروانه ساخت فیلمش شده، نمی‌شد با اصلاح صحبت‌هایتان از بروز این اتفاقات پیشگیری کنید.

- در مصاحبه‌ای که داشتم سعی کردم دلیل صحبت‌ها را بگویم، بهترین راه توضیح نیتم از این صحبت‌ها بود، من اگر قصدم مقابله بود، اساساً نمی‌ماندم و فیلم شروع نمی‌کردم فرصت آماده‌ای هم آن سوی آب برایم پیش آماده بود. نرفتم، خیلی‌ها هم گفتند اشتباه می‌کنی، اما مـاندم، حتمـاً یک چیزهای در این آب و خاک برای من هم عزیز و مهم است که مانده ام، فرصتی که در آن سو برای فیلمسازی بعد از "درباره الی..." مهیا شد بسیار وسوسه انگیز بود، یک پروژه محصول مشترک بین ایران، فرانسه و آلمان. هیچ کجا هم آن را اعلام نکردم، قراردادم را هم بسته بودم، خبرش هم کم و بیش درز کرد. اما یک روزه تصمیم عوض شد، احساس کردم هنوز دلم می‌خواهد اینجا فیلم بسازم، نه اینکه فیلم ساختن بیرون از این مرزها جرم باشد، این همه فیلمساز در دنیا که خارج از خاکشان فیلم می‌سازند اما من آگاهانه تصمیم گرفتم تا آن پروژه را به تأخیر بیندازم، هیج کجا نگفتم نه اینکه منتی بر کسی باشد، خودم خواستم و الان هم ناراضی نیستم. لذتی را که از ساختن "جدایی نادر از سیمین" با گروه بسیار با صفایم در این یک ماه تجربه کردم هیچ کجا نمی‌توانستم تجربه کنم.

*پیش بینی‌تان از ادامه چیست؟

- با توجه به صحبت‌هایی که با مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجام شده و حسن نیتی که وجود دارد امیدوارم مسئله به زودی حل و مشکل به وجود آمده بر طرف شود.

*و حرف آخر؟

- جدایی نادر از سیمین.

منبع : مهر
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:34 توسط مـــ یــــ| |

جناب اقاي سلحشور با سلام. صحبت هاي شما را در باب آمدن آنجلينا جولي به ايران و وضعيت زنان سينماي ايران مطالعه كردم. چند حرف نگفته برايم باقي مانده است كه به عرضتان مي رسانم.

جناب آقاي سلحشور، شما فرموديد كه "سينماي ايران فاحشه خانه است و تمامي زنان سينماي ايران فاحشه هستند" . چرا ؟ آيا تا به حال شما با آن ها(حتي عده اي اندك از آن ها) برخوردي داشته ايد ؟ و نه چون چند تار موي اين عزيزان بيرون مانده است، اين چنين حكم رانده ايد ؟ نمي دانم كه آيه ي 11 سوره ي حجرات را مطالعه فرموده ايد يا خير ؟ بگذاريد با هم يك بار ديگر به اين كلام آسماني نگاهي بيندازيم. خداوند در آنجا مي فرمايند:

"يا ايها الذين آمنو لا يسخرقوم من قوم عسي ان يكونو خيرا منهم و لا نسا من نسا عسي ان يكن خيرامنهن و لا تلمزو انفسكم و لا تنابزو بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان و من لم يتب فاولئك هم الظالمون"

اي اهل ايمان، هرگز نبايد قومي ديگر را مسخره و استهزا كنيد. شما چه مي دانيد ؟ شايد آن قوم كه مسخره مي كنيد بهترين مومنان باشند. و نيز بين زنان با ايمان، قومي ديگر را مسخره نكنند كه بسا آن قوم بهترين آن زنانند. و هرگز عيب جويي از هم دينان خود نكنيد و به نام ها و لقب هاي زشت همديگر را نخوانيد كه پس از ايمان به خدا نام فسق بر مومن نهادن بس زشت و ناپسند است و هر كه از فسق و گناه به درگاه خدا توبه نكند، او همانا از ظالمين است.

جناب آقاي سلحشور هدف غايي دين و دينداري، همانا انسانيت است و بس. انسانيتي كه هر كس با زبان و فهم و فطرت خود به سوي آن خواهد رفت. جناب اقاي سلحشور، انسانيت به عنواني مفهومي مجرد و انتزاعي در كالبد هنر، جلوه گر و نمايان مي شود. در مهر و عطوفت مادرانه ي ننه گيلانه ي بانو معتمد آريا  در «گيلانه»، در انسانيت و شرف نرگس بانو ليلا حاتمي در «ارتفاع پست»، در عشق فيروزه ي بانو عليدوستي در «شهر زيبا»، در دوست داشتن زهرا سادات بانو جواهريان در «طلا و مس»، در عشق بي كران مامان فريده ي  بانو معتمد آريا در «اينجا بدون من»، در ايستادگي طاهره ي بانو قاضياني در «به همين سادگي»، در چشمان خيس مادري بانو آدينه در «زير پوست شهر» و ....

چه بسيار انسان هاي همچو من گنه كاري، كه با ديدن اين لحظات؛ اندكي به خود آمده و چند قدمي پا در راه مسيري انساني گذاشته ايم. اندكي تصميم گرفتيم كه مهربان تر شويم. خانواده مان، دوستانمان، شهرمان و كشورمان و مردممان را بيشتر دوست داشته باشيم. چه بسيار لحظاتي كه با بغض آن ها گريستيم، با ياد آن ها به خواب رفتيم و ....

جناب آقاي سلحشور بودن و نبودن انسانيت و مهرياني، نه در چند تار موي پنهان انسان هاست، نه در لباس هاي شاد آن ها و نه در .....انسانيت در درون انسان هاست...
 

* از جملات معلم بزرگ انسانيت، دكتر علي شريعتي

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:25 توسط مـــ یــــ| |

سینمای ما - علامتي كه مي‌شنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است و معنا و مفهوم آن اين است كه حمله هوايي انجام خواهد شد؛ محل كار خود را ترك و به پناهگاه برويد ... واقعا چرا بايد چنين جمله اي بعد از ربع قرن در ذهن من (ما) اين همه دقيق و شفاف و از آن مهم‌تر رعب آور مانده باشد؟ چرا هنوز صداي عبور هواپيماي مسافربري (توپولوف يا مثل آن) ثانيه اي ما (من) را نگران مي‌كند و مي‌اشوبد؟ هر چه هست، جوابش در آن دهه شصتي‌ست كه الان دارد به عنوان يك مقطع تاريخي اجتماعي فرهنگي موثر و تعيين‌كننده و تاثيرگذار سوژه دست و ذهن هنرمندان و نمايش‌گران و تصويرسازهاي ما مي‌شود.

همزماني اجراي تئاتر «زمستان 66» و پخش سريال «وضعيت سفيد» به هر دليل شانسي و تصادفي هم كه باشد، نكته‌اي ويژه و مهم در خود دارد. حميد نعمت‌الله و هادي مقدم‌دوست از حال و هواي عجيب و لحن پيچيده‌ آن سال‌ها براي ما تحفه‌اي چند مزه‌اي تدارك ديده‌اند كه درست شبيه حال همان روزها غير قابل توصيف و غير قابل طبقه‌بندي‌ست. اين ميزان وسواس روي بازسازي عين به عين جزئيات آن روزها – حتي در پس زمينه قاب – و يادآوري حرف‌ها و لباس‌ها و حاشيه صوتي و فضاي بصري دلمرده و بي رنگ و فقدان مطلق هر چيز تماشايي و جذاب در در و ديوار شهر و محله در سريال وضعيت سفيد امتياز ويژه اي است. ان هم در روزهايي كه سازندگان آثار تلويزيوني مفهوم قديمي بزن در رو را معناهايي تازه بخشيده‌اند.

قصه، شخصيتها، موقعيت‌هاي دراماتيك و ديالوگ‌نويسي هوشمندانه و دلپذير در كنار چندين كاراكتر به يادماندني همه و همه در ده قسمت اول يك مجموعه تلويزيوني دست مريزاد دارد. يك خسته نباشيد اساسي به نعمت‌الله و يك حس غريب براي ما كه آيا تماشاي هر شب اين سريال و تكرارش (اگر فرصتش دست بدهد) ناشي از يك جور حس مازوخيستي نيست؟ آيا دل‌مان براي سادگي و صفاي به تاريخ پيوسته‌اي كه ميان آن همه شلوغي و غوغاي انفجار و پناهگاه و دود و آتش خودش را نشان مي‌داد و حالا وسط اين همه مظاهر و مصاديق ظاهري و تصنعي رفاه گم شده نيست؟

نمي‌دانم چرا اين را مي‌گويم؟ اما ايا يك خانواده عجيب و متنوع با كلي حاشيه و قصه و حرف و حديث كه در يك باغ جمع شده اند و – به اجبار اين بار – كنار هم روزگار مي‌گذرانند، مي‌تواند «دايي جان ناپلئون» روزگار ما و دهه ما باشد؟ براي زرسيدن به جوابش بايد تا پايان ماه آينده منتظر ماند.

علامتي كه مي‌شنويد وضعيت سفيد است؛ يعني خطر حمله هوايي وجود ندارد...


منبع : ویژه‌نامه هفتگی تماشاخانه روزنامه «اعتماد»
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:22 توسط مـــ یــــ| |


Design By : Night Skin